تبليغاتX
ستایش























ستایش

دردودل با خدای مهربونم

سلام.خدای مهربونم خدایی خوبم.

خداجونی پراز استرسم دلم شور می زنه این همه مدت تلاش کردم حالا دیگه مرحله اخر رسیده خدایی کمکم کن ناامیدم نکنه دلم رو شنه نذری که کرده بودم تقریبا هفته دیگه تموم میشه خدایی خسته  شدم تو می دونی چرا، می دونی چون می بینی.پس کمکم کن .البته دلم می خواد همونی بشه که  تو صلاح می دونی هیچ وقت هیچ چیزی رو به زور ازت نخواستم پس راضیم به رضای تو.خداجونی این روزها روز های خوب بود با یکی هم صحبت شده بودم که فکر کنم تو سرراهم قرارش دادی اره چون ادم خوبی بودخیلی خوب.همین قدر که می تونستم باهاش درد و دل کنم خیلی برام خوب بودوهمین طور احساس راحتی احساس اینکه قبلا می شناختمش که البته هم همین طور بود.مواظبش باش و هرچی صلاحش هست براش مقدور کن به ارزوهاش برسه به شناخت خودش که یه جورهای براش مسئله شده بود.کمکش کن تو این مدت مثل یه دوست خوب بود برام یه جور حرف زدن باهاش بهم ارامش می داد.شکرت خدای مهربونم از اینکه ادمهای رو سرراه  من قرار می دی که خوبن و ادم سوءاستفاده کنی نیستتن.خدایا شکر                                                                               ت.

شکرت به خاطر سلامتی و ارامش خانواده ام خدایی ممنونم که منو از خودت دور نمی کنی هرچی من بدم تو خوبی خیلی خوب اونقدر که شرمندی مهربونیهات میشم خداییی مواظب خودت باش دوستت دارم اندازه همه چیز های که ساختی.

تنهام نذار که بدون تو می میرم.

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 8:8 بعد از ظهر توسط ستایش|

سلام خدایی.من راضیم به رضای تو.خدایا هرچی صلاحه همون بشه.کمکم کن راهی رو برم که تو می خوای.خدایا خیلی وقته خودم رو واگذار کردم به تو.پس هرچی تو بخوای.                                                                                      

تنهام نذار به غیر از تو کسی رو ندارم.

  خداییییییییییییییییییییی عاشقتم 

نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1390ساعت 2:14 بعد از ظهر توسط ستایش|

سلام.تازه از امارگیری برگشتم.این مدت امارگیری برام یه درسهای خاصی داشته.انگاری خدا می خواست وارد این طرح بشم تا یکم حداقل قدر این روزها رو بدونم .شکرش باشم.

راستش زندگی های رو دیدم که خیلی از شبها موقع خواب وقتی یادم می اومد گریه می کردم.از اینکه چه زندگیهای وجود دارهُ وبااین همه سختیها چقدر صبورانه دارن زندگی می کنن وچقدر شاکر خدا هستن.

چندروز پیش رفتم در یکی ازدرها رو زدم یه خانم نسبتا پیر دم در اومد.بهش گفتم حاج خانوم کارت ملی و شناسنامه خودت و بچه ها و همسرت رو بیارُبنده خداگفت همسرم ۴ساله فوت شده.رفت تا مدارک بچه هارو بیاره درعین ناباوری دیدم دوتاکارت ملی که دختر بودن اورد.دیدم عکسهاحالت طبیعی ندارنُ گفتم حاج خانوم دخترات مشکل دارنُ بنده خدا گفت اره معلول ذهنی هستن و همینطور مشکل صرع دارن یعنی اگه داروشون رو دیر بدم تشنج می کنن.ماهی می گفت ۹۰۰۰۰تومن داره پول دارو میده.بهش می گم چندتا بچه داری میگه فقط همین دوتارودارم.وای دلم خیلی براش سوخت ازدار دنیا دوتا بچه اونم دخترُ اونم معلول .خدایا کمکش کن .سرپرستی هم نداره.

یکی دیگه می گفت یک بچه داره.خوب ما یه تعداد سوال داشتیم که باید بپرسیم یکی از این سوالها درمورد سالم بودن بود.که دیدم خانومه می گه منو وشوهرم تک کلیه هستیم.نگاش کردم گفتم جالبه هردوتاتون.گفت اره اخه هر دوتامون نذر کردیم که اگه بچه دار شدیم یکی از کلیه هامون رو اهدا کنیم.خیلی برام جالب بود.

وخیلی دیگه از این زندگیها دیدم که خدارو برای هزارمین بار شکر کردم به خاطر سلامتی و ارامش و تندرستی و ابروی که دارم.

خدایا ببخش اگه یه موقعه های قدر نعمتهات رو نمی دونم و شاکرش نیستم.

خدایییییییییییییییی هزاررررررر باررررر شکرت.

نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1390ساعت 8:46 بعد از ظهر توسط ستایش|

سلام.دیروز۲۲/۰۷/۱۳۹۰یک روز بیاد ماندی برای من وبهترین دوستم بود.بزار بنویسم تایادم بمونه

شاید خنده دارباشه برای بعضی ها ولی من ۲۹سالی که از خداعمرگرفتم اولین باری بود که همراه دوستم و همکارم اومدیم بیرون البته منظور م خارج از شهرمونهه.دیروز رفتیم سلمانشهرهمراه دوست خیلی قدیمی وبهتربگم خواهرم و یکی از همکارها.چه جای باصفای بود صبح ساعت ۸حرکت کردیم من ودوستم وهمکارم که در اصل مهمان همکارمون بودیم.ساعت ۱۰رسیدم به ویلای همکارم خیلی قشنگ بود پراز تمشک.سماورروروشن کردم نشستیم به خوردن چای و بیسگویت و شیرینی .بعد دوستم هوس مربای تمشک کرد نایلون به دست رفتیم به سمت تمشکها وای خدای مهربونم چه تمشک های تمیزی نزدیک ۱یا۲کیلو تمشک چیدیم.بعد هم اماده شدیم رفتیم به سمت رستوران تاناهاربخوریم توی راه چه جنگلهای چه اب و هوای چه ارامشی خدایا شکرت.جای شما خالی ناهار خوردیم یه گردش کوچیکی هم زدیم بعد رفتیم به سمت ویلا اونجا هم شروع کردیم به رقصیدن ماشالاله همکارم ازاون رقصهابود دوستمم هم همین ولی بنده نه ومورد تمسخر واقع شدم.نزدیک ۲ساعتی زدیم و رقصیدن.بعدهم ساعت تقریبا ساعت ۳بود که باید به سمت خونه حرکت می کردیم که من گفتم حیفه از دریای اونجادیدن نکنیم ورفتیم تنها جای که بهم ارامش میده یکی سرسجاده ام هست یکی هم دریا اخ خداچه دریای بود خلوت بدون هیچ مزاحمی صداش صدای دریا که ارامش دهنده بود خدایا شکرت.بعد هم که رسیدیم رفتم سرغ شام درست کردن برای خانواده.

چقدر خوبه بعضی وقتها ما ادمها برای خودمون ارزش قائل بشیم برای من که تاثیر خوبی داره یه انرژای مثبت یه نیروی خارق العاده.

خداییییییییییییییییییییییییییی ممنونم به خاطر نعمتهات زیبایهات ارامشت مهربونیتو.....

خداییییییییییییییییی دوستت دارم وعاشقتم

جات خیلی خالی بودعشقم خیلی جاهایادت بودم به یاد خاطره ای گذشته دوراز چشم دوستام اشک ریختم.

نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 12:58 بعد از ظهر توسط ستایش|

تولدت مبارک وبلاگ خوبم.2سال شد که باهمیم توسختی و خوشی.چقدر زود گذشت .

نوشته شده در شنبه نهم مهر 1390ساعت 3:0 بعد از ظهر توسط ستایش|

سلام.سلام خدایی مهربونم خدایی چه بارونی داره می باره من عاشق این بارونم .همین الان تواتاقم پشت کامپیوتر نشسته ام دارم اهنگ بهنام صفوی رو گوش می دم که میگه ((چشم به راه تومی مونم اگه م شنوی صدام...))وعکسش جلوم هست اخه قبلانها عکسش رو از توسایت گرفتم.نمی دونم ...ولی یه حسی داره یه حس خوب دلم گریه داره خدایی باور کن حسش می کنم می دونم اونم الان داره اسمون رو نگاه میکنه وداره به خاطرات گذشته فکر میکنه.باور کن یه حس فوق العادست که فقط بعضی اوقات درگیرش میشم.خدایی این روزها یه امید قشنگی به زندگیم پیدا کردم.می دونی از اینکه تورو دارم خوشحالم می دونم که می دونی ...
خدایی کاش می شد...بی خیال .عجب بارونی داره می باره دونه های بزرگ منم کنار پنجره هی مپاشه توصورتم.بزرگترین و خوشحال کننده ترین روز من روز های بارونیه که حس می کنم خیلی خیلی بهت نزدیکم.حالا اینجا که اهنگه میگه می دونم ((میای دویاره اسمون افتابی میشه باز بهار می اد سراغت...)).

خوب دیگه بسته می خوام برم زیر بارون.خدایی مواظبمون باش تنهامون نذار.

دوستت دارم عاشقتم خدای مهربونم.

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 11:36 قبل از ظهر توسط ستایش|

ـزاهدی گفت: روزی به گورستان رفتم و بهلول را در آنجا دیدم پرسیدمش اینجا چه می کنی؟

گفت: با مردمانی همنشینی همی کنم که آزارم نمی دهند، اگر از عقبی غافل شوم یادآوریم می کنند و اگر غایب شوم غیبتم نمی کنند.

                                     **********                             

بهلول و مرد شیاد

آورده اند كه بهلول سكه طلایی در دست داشت و با آن بازی می نمود. شیادی چون شنیده بود بهلول   دیوانه است جلو آمد و گفت: اگر این سكه را به من بدهی در عوض ده سكه كه به همین رنگ است به تو می دهم! بهلول چون سكه های او را دید دانست كه سكه های او از مس است و ارزشی ندارد به آن مرد گفت به یك شرط قبول می نمایم! اگر سه مرتبه مانند الاغ عرعر كنی . شیاد قبول نمود و مانند خر عرعر نمود. بهلول به او گفت: خوب الاغ جون چون تو با این خریت فهمیدی سكه ای که در دست من است از طلاست. فکر می کنی من نمی فهمم كه سكه های تو از مس است. آن مرد شیاد چون كلام بهلول را شنید از نزد او فرار نمود.

                                     **********                                         

ــ شخص تنبلي نزد بهلول آمده و پرسيد :

مي خواهم از كوهي بلند بالا روم مي تواني نزديكترين را ه را به من نشان دهي؟

بهلول جواب داد:  نزديكترين و آسانترين راه : نرفتن بالاي كوه است .

                                     **********                                       

ــ شخصي از بهلول پرسيد:

مي تواني بگويي زندگي آدميان مانند چيست ؟

بهلول جواب داد: زندگي مردم مانند نردبان دو طرفه است كه از يك طرفش سن آنها بالا مي رود و از طرف ديگر زندگي آنها پائين مي آيد .

                                     **********

یک روز عربی ازبازار عبور میکرد  که چشمش به دکان خوراک پزی افتاد از بخاری که از سر دیگ بلند میشد خوشش آمد تکه نانی که داشت بر سر آن میگرفت و میخورد هنگام رفتن صاحب دکان گفت تو از بخار دیگ من استفاده کردی وباید پولش را بدهی مردم جمع شدن  مرد بیچاره که از همه جا درمانده بود بهلول را دید که از آنجا میگذشت  از بهلول تقاضای قضاوت کرد ،بهلول  به آشپز گفت آیا این مرد از غذاي تو خورده است؟

آشپز گفت نه ولی از بوی آن استفاده کرده است. بهلول چند سکه نقره از جیبش در آورد و به آشپز نشان داد وبه زمین ریخت وگفت؟ ای آشپز صداي پول را تحویل بگیر.

آشپز با کمال تحیر گفت :این چه قسم پول دادن است؟ بهلول گفت مطابق عدالت است:«کسی که بوی غذا را بفروشد در عوض باید صدای پول  دریافت کند»

                                     **********                                              

ـــ روزی بهلول به حمام رفت، ولی خدمتکاران حمام به او بی اعتنایی نمودند و آن طور که دلخواه بهلول بود او را کیسه ننمودند.

با این حال بهلول وقت خروج از حمام ده دیناری که به همراه داشت یک جا به استاد حمام داد.

کارگران حمامی چون این بذل و بخشش را بدیدند، همگی پشیمان شدند که چرا نسبت به او بی اعتنایی نمودند.

بهلول باز هفته دیگر به حمام رفت. ولی این دفعه تمام کارگران با احترام کامل او را شستشو نموده و بسیار مواظبت نمودند. ولی با اینهمه سعی و کوشش کارگران، بهلول به هنگام خروج فقط یک دینار به آنها داد.

حمامی متغیر گردیده پرسیدند:« سبب بخشش بی جهت هفته قبل و رفتار امروزت چیست؟»

بهلول گفت:«مزد امروز حمام را هفته قبل که حمام آمده بودم پرداختم و مزد آن روز حمام را امروز می پردازم تا شما ادب شده و رعایت مشتری های خود را بکنید.»

                                     **********                                             

- روزی بهلول وارد قصر هارون شد و چون مسند خلافت را خالی و بلامانع دید جلو رفته و بدون ترس و واهمه بر تخت خلیفه نشست.

غلامان دربار چون آن حال بدیدند، به ضرب چوب و تازیانه بهلول را از تخت پایین کشیدند.

هنگامی که خلیفه وارد شد بهلول را دید که گریه می کند.

از نگهبانان سبب گریه ی او را پرسید گفتند: چون در مکان مخصوص شما نشسته بود او را از آنجا دور کردیم. هارون ایشان را ملامت کرد و بهلول را دلداری داده  نوازش نمود.

 بهلول گفت: من برای خود گریه نمی کنم بلکه به حال تو می گریم، زیرا که من چند لحظه در مسند تو نشستم اینقدر صدمه دیدم و اذیت و آزار کشیدم، در این اندیشه ام که تو که یک عمر بر این مسند نشسته ای  چه مقدار آزار خواهی کشیدو صدمه خواهی دید، و تو به عاقبت کار خود نمی اندیشی و در فکر کارهای خود نیستی.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 10:55 بعد از ظهر توسط ستایش|

سلام خدای مهربونم.امروز تولدم بود.جالبه مگه نه پارسال تولدم افتاده بود توی شبهای قدر  امسال افتاده توشب عید فطر.

رفتم توی 29سالگی.

خدایی شکرت ازاینکه تودارم.شکر برای هزارمین بار شکر به خاطر سلامتی ارامش مهربونیت و...

خدایا عاشقتم...دوستت دارم

نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 11:54 بعد از ظهر توسط ستایش|

سلام خدای مهربونم ممنونم به خاطر ارامش واین بارون قشنگت.خداروشکرهمه چیز خوب و بروفق مراد.هرموقع بارون می اد یه حس خوبی دارم حس می کنم خیلی بهت نزدیکم با تمام وجودم حست می کنم خدایی این ارامش رو از من و خانواده ام نگیر.خدایی 15شهریور تنهام نذار خداییی می ترسم خدایا به جز تو کسی رو تدارم.

عکس های 
بارانی(2)   Pixfa.net

نوشته شده در جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 11:58 بعد از ظهر توسط ستایش|

سلام.سلام خدای مهربونم.امروز اومدم اینجا چیزی بنویسم راستش روزهای خوبی بودن این چندروز ولی حوصله نداشتم بیام اینجا واز اتفاقها بنویسم.می دونی یه جور دلتنگی خیلی وقته دلم رو گرفته.نمی دونم ولی این رو مطمئن هستم داره اتفاقهای می افته برای من نه برای اون.خدایی خیلی واضح دارم حسش می کنم .

خدایی خودت خوب میدونی من عاشق ماه رمضونم حس می کنم توی این ماه دوباره متولد میشم امروز هم که اداره بارون  میاد دیگه واقعا عاشقتم.خدایی تولااقل می دونی این دلتنگی من بی خود نیست.چندسال که می خوام بی توجه باشم بهش که هستم ولی این چندروز ...

بی خیال بی خیال همه چی من باید باتوبودن شاد باشم که هستم.می خوام بهم ارامش و صبر بدی همون طوری که تاحالا بهم ارامش و صبردادی.

خدایا شکرت خدایا برای هزارمین بار شکرت ازت ممنونم خدایا تورو به این وقت اذان عاقبت بخیرم کن خدایا کمکم کن راهی رو برم ،فکر رو بکنم ق،دمی روبردارم ،هدفی روبرم که تومی خوای.

شکرت ودوستت دارم.

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 1:5 بعد از ظهر توسط ستایش|


آخرين مطالب
» روزهای سرنوشت ساز
» تقدیر وسرنوشت
» اتفاقهای چندروزه من
» یک روز بیادماندنی...
» تولد مبارک
» بارون خدایی
» داستانهای بهلول
» تولدم مبارک...
» خدایاتنهام نذار...
» دردودل
Design By : Pars Skin